حکیمه در خانواده ای
شلوغ و پرجمعیت به دنیا آمده است یعنی او فرزند ششم خانواده است و بعد از او نیز
سه نفر دیگر به این جمع اضافه می گردند و در روستا هم سکونت دارند ، پدرش کارگری
می کند و مادرش هم پا به پای پدر زحمت می کشد تا بتوانند شکم بچه ها را کم و بیش
سیر کنند و حالا هم که حکیمه از درس خواندن و مشق نوشتن رهایی پیدا کرده است می
خواهد عصای دست آنان باشد و از این رو از مزارع و با درو کردن علوفه برای گاو و
گوسفندان شروع می کند و با چرای گوسفندان ادامه می دهد و اهل پخت و پز و شُست و شو
هم نیست . او در مزارع با پسری بنام حسین از همسایگان با هدف ازدواج آشنا می شود
اما پس از مدتی حسین با دختر دلخواهش ازدواج می کند و چند ماه بعد عمه حکیمه او را
برای پسرش جواد خواستگاری می کند و رسما نامزد می شوند اما این بار نیز با اینکه
دختر دایی و پسر عمه بودند ولی جواد به بهانه این که مردم از رابطه او با حسین حرف
می زنند خودش را کنار می کشد و با دختری از همکارانش ازدواج می کند و حکیمه نیز با
جلال افغانی ارتباط برقرار می نماید و وقتی که برای ازدواج با مخالفت والدینش
روبرو می شود با تشویق جلال از خانه فرار می نماید .
اینک ادامه ماجرا :
جلال و حکیمه ساعتی بعد
از نیمه های شب به کرمان می رسند و در ترمینال به انتظار طلوع خورشید می نشینند تا
با اتوبوس راهی زاهدان شوند و ساعاتی بعد انتظار به پایان می رسد و آنان با اتوبوس
راه زاهدان را در پیش می گیرند و چند روز را در این شهرستان سپری می کنند و به هر
دری می زنند نمی توانند عاقدی را راضی کنند که آنها را به عقد هم در بیاورد و جلال
تصمیم می گیرد به افغانستان برود اما حکیمه شدیدا مخالفت می کند .
حدود دو هفته طول می
کشد تا جلال موفق می شود رضایت حکیمه را برای عزیمت به افغانستان جلب نماید و سپس
عازم آن دیار می گردند و مراسم عقد کنان هم برگزار می شود .
حکیمه یک ماه اول زندگی
مشترک را با جلال به خوشی پشت سر می گذارد تا این که سر و کله هوویی پیدا می شود
که هم تبعه افغانستان هست و هم از نزاع و درگیریباکی ندارد مخصوصاً اینکه از حمایت همه جانبه برادرانش برخوردار است .
هووی حکیمه که ناز گل
نام دارد به محض این که از حضور شوهرش آن هم با یک همسر ایرانی در مزار شریف
افغانستان با خبر می شود به همراه یکی از برادرانش خود را از کابل به آن جا می رساند
و به سراغ حکیمه می رود .
* حکیمه زن جلال تویی ؟
بله من هستم . چکار
داری ؟
حکیمه تا این حرف را می
زند . ناز گل بر آشفته چنگ می زند و موهای او را در دست می گیرد و با برادرش او را
این قدر کتک می زنند که راهی بیمارستان می شود و منتظر می نشینند تا سر و کله جلال
هم پیدا می شود و او را هم مورد ضرب و شتم قرار می دهند و با چاقو هم یک خط روی
صورتش می اندازد و می گوید این خط را روی صورتت انداختم که منو فراموش نکنی حالا
کارت به جایی رسیده که میري کار کنی و پول بیاری بجایش زن می گیری و تو مزار شریف
به عیش و نوشت می رسی و من با بچه هایت چه کار باید بکنیم .
زن و شوهر چند روز برای
مداوا در مزار شریف می مانند و پس از آن اثاثیه خود را جمع می کنند و روانه
روستایی در حوالی قندهار می شوند و چند ماهی می توانند در آرامش زندگی کنند اما
باز هم ناز گل آدرس آنها را به دست می آورد و این بار هووی دیگرش را که او هم
افغانی هست با خود می برد و این بار در حین زد و خورد مامورین آنها را دستگیر می
کنند و در پاسگاه جلال متعهد می شود که بین سه همسرش عدالت را برقرار نماید و به
دو همسرش هم ملیت خودش نیز قول می دهد ظرف چند روز آینده خانه و کاشانه اش را به
کابل می برد .
جلال : حکیمه باید
برگردیم ایران .
حکیمه : اگر پدرم ما را
ببیند منو می کشند .
جلال : خب باشه رفسنجان
نمی ریم .
حکیمه با بیم و ترسی که
از پدر و برادرانش داشت ولی آمدن به ایران را ترجیح می دهد . ادامه دارد