پدري ، پسري دانشمند
تحويل جامعه داد ، چون هر وقت پسرش از مدرسه برمي گشت از او مي پرسيد : امروز چه
ياد گرفته اي ؟
پدري پسري ناتوان به
جامعه تحويل داد ، چون هر وقت پسرش از مدرسه برمي گشت از او مي پرسيد : امروز چند
گرفته اي ؟
پسر پدر اولي ، مي
توانست عملاً زندگي كند چون هرچه را كه ياد گرفته بود به كار بسته بود ،پسر پدر
دومي مي دانست چگونه زندگي كند بدون آن كه عملاً آن را تجربه كرده باشد . چون فقط
براي نمره دست خوانده بود .
درك كن
فرق است بين پدر و
مادري كه دست و پاي فرزندشان را بلا استفاده نگه مي دارند و فقط ذهن او را پر مي
كنند كه مطالب درسي را حفظ كند ! با پدر و مادري كه دست و پاي فرزندشان را باز مي
گذارند و به او كمك مي كنند و مي گويند مطالب درسي را درك كن !
به خاطر بچه ها
از پدري پرسيدم :روزانه
چند ساعت كار مي كني ؟
گفت : 16 ساعت .
گفتم : براي چي؟
گفت :به خاطر آيندۀ بچه
ها .
گفتم :اي كاش روزانه
يك ساعت كمتر كار كني و يك ساعت بيشتر با بچه ها باشي چون همان يك ساعت است كه
آنها لذت زندگي كردن را خواهند فهميد نه ساعاتي كه تو به خاطر آنها كار كرده اي .
به جاي فرزند
مادري متوجه شد فرزندش
تكاليفش را انجام نداده است ، شبانه آنها را انجام داد .
وقتي فرزندش رختخوابش
را جمع نكرده است ، خودش آنها را جمع كرد .
وقتي فرزندش موقع رفتن
به مدرسه كتابهايش يادش رفت خودش آنها را به مدرسه برد . امروز سالهاست كه از آن
روزها مي گذرد و آن فرزند به انسان بزرگي تبديل شده است ، ولي همان رفتارهاي
كودكانه را نيز به همراه خود دارد چون فكر مي كند باز هم مادري هست كه كارهاي او
را انجام دهد .