نام کاربری رمز ورود ورود برای همیشه دریافت رمز عبور عضویت در سایت
 
 

مصاحبه و گزارش

پاسخ مسئولین

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 14 نفر مهمان

آمار

عضو: 12
مطلب: 205
سایت: 6
بازدیدکنندگان: 94292

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

لینک Rss مطالب

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 
بازخوانی پرونده ( خیانت ) قسمت اول نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
29 دی 1388 ساعت 05:01

 

(( خیانت ))

 قسمت اول

به قلم : ستوانیکم رضا خلیلی نژاد و ستوانسوم عباس اسلامی

اسامی انتخابی بوده و هرگونه تشابه اسمی کاملا اتفاقی میباشد

 

سلام صمیمانه و قلبی ما را پذیرا باشید . پرونده حکیمه بسته شد و به بایگانی راکد رفت . شاید روزی رسد و کس دیگری با همین هدف این پرونده را برای دیگران باز نماید و شاید هم هرگز این اتفاق نیافتد اما آرزوی ما این است که خوانندگان فهیم و آگاه اطلاعاتی را که از این پرونده به دست آورده اند همچون الفبای فارسی آنها را در حافظه خدا دادی ذخیره نمایند و برای رسیدن به قله های موفقیت ، خوشبختی و سعادتمندی آنها را بکار نبندند .

از این هفته پرونده ( خیانت ) را با هم مرور می کنیم و بدون اینکه شما را از این شاخه به آن شاخه بکشانيم ، بنام آنکه فکرت را آموخت .

شب از نیمه گذشته و ایرج کلافه است . فرزند خردسالش و غزل همسرش به خواب رفته اند . تصور خیانت غزل او را تا حد جنون ناراحت و عصبانی کرده است ! توی دلش می گوید (( از همان اول می دانستم که ظاهر این زن با من است و باطنش با رضا است ! آ...ه خدای من ، من چه چیزی کمتر از او دارم ؟! از من که زیباتر نیست و خلق و خویش هم که بهتر از من نیست ؟! اگر معتاد و ولگرد بودم ، اگر نامهربان بودم و کم محبتی می کردم ناراحت نمی شدم ! چرا غزل ؟ من که روز و شب ، پروانه وار دور شمع وجودت میگردم ! من که حاضر هستم بمیرم اما تب کردن ترا نبینم ، برای چی روحت با مرد دیگری است ؟! چرا می خواهی کاشانه ام را ویران کنی ؟ چرا می خواهی امیدم را ازم بگیری ؟! نه غزل ! تا جان در بدن دارم اجازه نمی دهم دیگر مردی پا به حریم محرمم بگذارد .

در این هنگام درب روی پاشنه چرخید و غزل آرام و آهسته به داخل آشپزخانه رفت تا شیر کودکش را آماده سازد و طولی نمی کشد که برمی گردد و می گوید ، ایرج چرا نمی خوابی ، اتفاقی افتاده ؟

* نه چیزی نیست ، می خوابم .

ایرج پس از یکی دو ساعت به خواب رفت تا اینکه شب به صبح رسید و آفتاب دمید و خورشید در آسمان آبی رنگ بالا و بالاتر آمد و خود را در پشت کوه مخفی نمود و شب چادر سیاهش را روی زمین کشید و نیمه شب آمد و باز شب رفت و صبح گشت . غزل راه خانه بابای ایرج را در پیش گرفت و پس از در زدن به پدر شوهرش می گوید ، ایرج از دیروز صبح که از خانه بیرون رفته هنوز برنگشته است .

* دخترم تلفنی ، پیامی یا نامه ای برات نگذاشته که کجا می رود ؟

نه هیچ خبری ازش ندارم .

* نه این امکان ندارد ! او زمانی که زن و بچه نداشت این کار را نمی کرد و اصلا او اهل دوست و رفیق نیست .

مادر شوهر حرف همسرش را قطع می کند و می گوید ، وای خدا مرگم بده نکنه برای پسرم اتفاقی افتاده و دست پشت دستش میزند و غزل هم با او هم ناله می شود .

پیرمرد وقتی که زن و عروسش را پژمرده و پریشان دید بلافاصله تعییر روحیه و قیافه داد و لبخندی زد و خندید و گفت :

(( خوشا به حال بعضی آدم ها که بی عاطفه و بی وفا هستند ولی طرفهایشان با عاطفه و باوفا هستند ))

و بعد نگاهی به سر تا پای زن و عروسش انداخت و گفت :

حالا چرا داری می لرزید ؟ نیامده که نیامده است ! حتما جایی کار داشته و رفته .

بلی این اولین بار بود که ایرج شب به خانه نمی آمد نه تنها حالا بلکه زمان مجردیش هم سابقه نداشت و پدر این را خوب می دانست و برای اینکه زن و عروسش ناآرامی و ناراحتی نکنند ظاهرش را حفظ می کند اما درونش غوغاست و دلش شور می زند .

او لباسش را می پوشد و راهی محل کار پسرش می شود و به هر کس که می رسد سراغ پسرش را می گیرد ولی هیچکس خبری از او ندارد و در آخر پیش رئیس می رود و او هم اطلاعی ندارد .

پدر به خانه برمی گردد . زن و عروسش به سوی او می شتابند .

حاجی چی شد ؟ تونستی خبر از او بگیری ؟

باباجون ترا خدا اگر خبری داری به من بگو ؟

زن آروم باش جیغ و داد نزن . چرا این قدر نفوس بد می زنی ؟ اتفاقی نیافتاده ، خیر است انشاا...

* آلان باید چه خاکی بر سرم بریزم ، میگی کجا برم دنبال بچه ام بگردم ؟

زن حوصله داشته باش تا شب صبر می کنیم انشاا... میاد . اگه نیومد آنوقت یه فکری می کنیم .

چند روز می گذرد اما از ایرج هیچ خبری نیست و پدر مفقود شدن پسرش را به کلانتری اطلاع می دهند و افسر نگهبان از او سئوال کرد :

آیا در مورد مفقود شدن پسرت به کسی مظنون هستی ؟

خیر جناب سروان ، پسر من با کسی دشمنی نداشت و هیچ حساب و کتابی هم با احدی ندارد .

راستی فراموش کردم این خانواده را به شما معرفی کنم ، ایرج در خانواده ای به همراه یک برادر کوچکتر از خود و یک خواهر بزرگتر از خود در یکی از شهرهای استان زندگی می کنند و بطور کلی اهل همان شهر و از خانواده ای پاک و سالم هستند و پدر ایرج با کارگری توانسته از پس مخارج و هزینه های زندگی بر آید و همیشه قانع بوده اند و به دور از تجملات زندگی ساده و معمولی اما بسیار گرم و صمیمانه ای دارند .

حالا به این سوی شهر می رویم یعنی خانه پدری رضا که جمعی 5 نفری دارند یعنی دو خواهر بزرگتر از رضا به همراه پدر و مادر و پدرش کشاورز است و زندگی نسبتا مرفه ای دارند .

رضا 25 بهار از زندگی اش را پشت سر گذاشته و دیپلم است و چون سربازی نرفته نتوانسته به تحصیلش ادامه دهد و هیچ شغلی هم ندارد و در کارهای کشاورزی نیز به پدرش کمک نمی کند .          ادامه دارد        

 

تاریخ بروز رسانی ( 27 بهمن 1388 ساعت 09:01 )
 
< بعد   قبل >
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS

مدیریت هفته نامه

تبلیغات ویژه

مترجم سایت Translate

 
   
 
پورتال خبری هفته نامه آینه رفسنجان
 
دفتر هفته نامه : رفسنجان - خیابان امیر کبیر غربی - امیر کبیر 43 
 
تلفن :  3232314-0391     موبایل : 09131911774
 
  Copyright 2009 - 2010 Designed By TNT Group - All Right Reserved