تصور خیانت غزل ، خواب
شبانه را از چشمان همسرش ایرج ربوده و او را تا حد جنون ناراحت و عصبانی کرده بود و
پس از یکی دو ساعت به خواب رفت تا این که شب گذشت و آفتاب دمید و ایرج جهت رفتن به
محل کارش از خانه بیرون می رود و خورشید آسمان آبی رنگ را پشت سر می گذارد و روزها
گذشت ولی ایرج به خانه بازنگشت و پدر مفقود شدن پسرش را به کلانتری اطلاع می دهد .
در سوی دیگر همان شهر
رضا در خانواده ای 5 نفری زندگی می کند . او دیپلمه است و بخاطر عدم اعزام به خدمت
سربازی نتوانست به تحصیلش ادامه دهد و بیکار است و حتی در کارهای کشاورزی به پدرش
کمک نمی کند .
اینک ادامه ماجرا :
خبر فقدانی ایرج خیلی
زود در شهر ، روستا و کوی و برزن می پیچد و نقل محافل مردم شده بود و رضا هم چند روزی بود که به خانه نیامده و کسی
او را ندیده است و مردم گم شدن این دو را به هم نسبت می دهند و از هر دری سخن به
میان می آورند تا پدر رضا نیز گم شدن فرزندش را به کلانتری اطلاع دهد .
پدر ایرج به کلانتری
احضار می شود و افسر نگهبان از او سئوال می کند .
آیا به صحت و صداقت
گفتار عروست ایمان دارید ؟ آیا می دانید که او حقیقتا در حرفهایش صادق است !؟
گویی پدر در خواب بود
و بیدارش کردند و در یک آن هزار و یک سئوال در نظرش مجسم شد ! از افسر نگهبان
معذرت خواهی می کند و می گوید ، الان نمی توانم جواب سئوال شما را بدهم باید بیشتر
فکر بکنم . شاید آمد و پسرم پیدا شد ! آن وقت یک عمر از روی عروسم خجالت می کشم .
اجازه بدهید چند روز دیگر بگردم اگر او را پیدا نکردم دوباره خدمت شما برمی گردم .
رضا قبل از ایرج
خواستگار غزل بود و حالا روز و روزگار برایش زار و تار است و امیدوار بود با گذشت
زمان غزل را فراموش کند اما نتوانست گویی غزل را کوچک و کوچکتر کرده و توی قلب او
جا داده بودند و رفته رفته بیشتر از گذشته ها از فراق غزل رنج می برد ! بعضی شب ها
تا صبح نمی خوابید تا این که نقشه ای کشید و قلم برداشت و چنین نوشت .
غزل محبوبم : خدا می
داند که تمام دلم را تو اشغال کرده ای و جایی برای هیچ کس در درون قلبم نیست و
عزیز بهتر از جانم ! نامه نوشتنم بی تمنا نیست . اگر آن روز می گفتم نمی خواهم
گدای محبت باشم امروز به گدایی آمده ام . امروز به محبت تو احتیاج دارم . من در
پرتگاه نیستی و نابودی هستم و به جزء تو هیچ کس نمی تواند نجاتم دهد و فقط تو هستی
که می توانی مرا از این باتلاق بیرون بکشی .
نمی دانم چگونه بگویم
که از تو چه می خواهم . گفتنش به این آسانی نیست اما می گویم و باید بگویم که اگر
نگویم نمی توانم زنده بمانم .
غزل عزیزم . بیا طلاقت
را بگير و مرا از این بدبختی و سیه روزی رها كن ، می دانم طلاق گناه است و اشتباه
بزرگی خواهد بود ولی چاره ندارم . البته این در صورتی است که تو هم حال و هوای مرا
داشته باشی . کسی که هرگز فراموشت نکرده و نخواهد کرد . رضا
نامه نوشته شد و حدود
یک هفته در مسیر رفت و آمد های غزل نشست تا این که توانست نامه را به غزل بدهد و
بیش از یک ماه گذشت ولی جوابی دریافت نکرد و بر آن شد به هر صورت که هست غزل را
ببیند اما چگونه !
دم در بازار به دنبال
غزل افتاد و غزل تصمیم به فرار گرفت لیکن رضا امان نداد و همانند یک باز شکاری
خودش را به او رساند و بعد از یک ساعت گفت و شنود از هم دیگر جدا شدند .
مردم خبر نامه دادن و
گفتگوی رضا با غزل را به ایرج می رسانند و او را که تا به امروز به غزل عشق می
ورزید و خود را بدون او هیچ می دانست به فکر فر می برد ! یعنی امکان دارد که غزل
به من خیانت کند .
ایرج چون زندگیش را
دوست دارد و به زن و فرزندش عشق می ورزد دست به دامن پیرمرد 80 ساله محله شان می
شود تا با رضا صحبت کند و راضی شود دست از سر غزل بکشد و خانه و کاشانه آنها را از
هم نپاشد .
پیرمرد جلوی رضا را می
گیرد و به او می گوید ، پسرم خانواده تو آدمای عاقلی هستند و تو هم پسر خیلی خوبی
هستی و روزی غزل را می خواستی و قسمت نبود و حالا او شوهر داره و تو باید او را
فراموش کنی چون زن مردم است .
* من نمی تونم . من او
را دوست دارم .
یعنی چه ، مگر تو نمی
فهمی که او عروس شده و شوهر دارد ؟
* طلاق می گیره و با
هم ازدواج می کنیم و کار تمام می شود .
پسر جون این کاری که
تو می کنی عاقبت و آخرت خوشی نداره ، برو و به زندگی خودت برس و بدان که خداوند
برای هر کسی جفتی خلق کرده و ترا به او خواهد رساند ، چرا می خواهی سرنوشتت جور
دیگری رقم بخورد .
حدود دو سه ساعت
پیرمرد با رضا صحبت کرد و او را نصیحت نمود اما او گوش شنوایی نداشت .
چند ماه می گذرد و یک
روز صبح ایرج جلوی رضا را می گیرد و از او می خواهد تا با هم یک جای خلوت بروند و
با هم حرف بزنند .
آنها سوار موتور می
شوند و راه بیرون از شهر را در پیش می گیرند تا به مکانی خلوت می رسند و ایرج پایش
را بر روی پدال ترمز می گذارد و می ایستد .....ادامه دارد