نام کاربری رمز ورود ورود برای همیشه دریافت رمز عبور عضویت در سایت
 
 

مصاحبه و گزارش

پاسخ مسئولین

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 2 نفر مهمان

آمار

عضو: 12
مطلب: 205
سایت: 6
بازدیدکنندگان: 94292

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

لینک Rss مطالب

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 
بازخوانی پرونده ( خیانت ) قسمت دوم نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
07 بهمن 1388 ساعت 11:59

تا این جا خواندید که :

تصور خیانت غزل ، خواب شبانه را از چشمان همسرش ایرج ربوده و او را تا حد جنون ناراحت و عصبانی کرده بود و پس از یکی دو ساعت به خواب رفت تا این که شب گذشت و آفتاب دمید و ایرج جهت رفتن به محل کارش از خانه بیرون می رود و خورشید آسمان آبی رنگ را پشت سر می گذارد و روزها گذشت ولی ایرج به خانه بازنگشت و پدر مفقود شدن پسرش را به کلانتری اطلاع می دهد .

در سوی دیگر همان شهر رضا در خانواده ای 5 نفری زندگی می کند . او دیپلمه است و بخاطر عدم اعزام به خدمت سربازی نتوانست به تحصیلش ادامه دهد و بیکار است و حتی در کارهای کشاورزی به پدرش کمک نمی کند  .

اینک ادامه ماجرا :

خبر فقدانی ایرج خیلی زود در شهر ، روستا و کوی و برزن می پیچد و نقل محافل مردم شده بود  و رضا هم چند روزی بود که به خانه نیامده و کسی او را ندیده است و مردم گم شدن این دو را به هم نسبت می دهند و از هر دری سخن به میان می آورند تا پدر رضا نیز گم شدن فرزندش را به کلانتری اطلاع دهد .

پدر ایرج به کلانتری احضار می شود و افسر نگهبان از او سئوال می کند .

آیا به صحت و صداقت گفتار عروست ایمان دارید ؟ آیا می دانید که او حقیقتا در حرفهایش صادق است !؟

گویی پدر در خواب بود و بیدارش کردند و در یک آن هزار و یک سئوال در نظرش مجسم شد ! از افسر نگهبان معذرت خواهی می کند و می گوید ، الان نمی توانم جواب سئوال شما را بدهم باید بیشتر فکر بکنم . شاید آمد و پسرم پیدا شد ! آن وقت یک عمر از روی عروسم خجالت می کشم . اجازه بدهید چند روز دیگر بگردم اگر او را پیدا نکردم دوباره خدمت شما برمی گردم .

رضا قبل از ایرج خواستگار غزل بود و حالا روز و روزگار برایش زار و تار است و امیدوار بود با گذشت زمان غزل را فراموش کند اما نتوانست گویی غزل را کوچک و کوچکتر کرده و توی قلب او جا داده بودند و رفته رفته بیشتر از گذشته ها از فراق غزل رنج می برد ! بعضی شب ها تا صبح نمی خوابید تا این که نقشه ای کشید و قلم برداشت و چنین نوشت .

غزل محبوبم : خدا می داند که تمام دلم را تو اشغال کرده ای و جایی برای هیچ کس در درون قلبم نیست و عزیز بهتر از جانم ! نامه نوشتنم بی تمنا نیست . اگر آن روز می گفتم نمی خواهم گدای محبت باشم امروز به گدایی آمده ام . امروز به محبت تو احتیاج دارم . من در پرتگاه نیستی و نابودی هستم و به جزء تو هیچ کس نمی تواند نجاتم دهد و فقط تو هستی که می توانی مرا از این باتلاق بیرون بکشی .

نمی دانم چگونه بگویم که از تو چه می خواهم . گفتنش به این آسانی نیست اما می گویم و باید بگویم که اگر نگویم نمی توانم زنده بمانم .

غزل عزیزم . بیا طلاقت را بگير و مرا از این بدبختی و سیه روزی رها كن ، می دانم طلاق گناه است و اشتباه بزرگی خواهد بود ولی چاره ندارم . البته این در صورتی است که تو هم حال و هوای مرا داشته باشی . کسی که هرگز فراموشت نکرده و نخواهد کرد . رضا

نامه نوشته شد و حدود یک هفته در مسیر رفت و آمد های غزل نشست تا این که توانست نامه را به غزل بدهد و بیش از یک ماه گذشت ولی جوابی دریافت نکرد و بر آن شد به هر صورت که هست غزل را ببیند اما چگونه !

دم در بازار به دنبال غزل افتاد و غزل تصمیم به فرار گرفت لیکن رضا امان نداد و همانند یک باز شکاری خودش را به او رساند و بعد از یک ساعت گفت و شنود از هم دیگر جدا شدند .

مردم خبر نامه دادن و گفتگوی رضا با غزل را به ایرج می رسانند و او را که تا به امروز به غزل عشق می ورزید و خود را بدون او هیچ می دانست به فکر فر می برد ! یعنی امکان دارد که غزل به من خیانت کند .

ایرج چون زندگیش را دوست دارد و به زن و فرزندش عشق می ورزد دست به دامن پیرمرد 80 ساله محله شان می شود تا با رضا صحبت کند و راضی شود دست از سر غزل بکشد و خانه و کاشانه آنها را از هم نپاشد .

پیرمرد جلوی رضا را می گیرد و به او می گوید ، پسرم خانواده تو آدمای عاقلی هستند و تو هم پسر خیلی خوبی هستی و روزی غزل را می خواستی و قسمت نبود و حالا او شوهر داره و تو باید او را فراموش کنی چون زن مردم است .

* من نمی تونم . من او را دوست دارم .

یعنی چه ، مگر تو نمی فهمی که او عروس شده و شوهر دارد ؟

* طلاق می گیره و با هم ازدواج می کنیم و کار تمام می شود .

پسر جون این کاری که تو می کنی عاقبت و آخرت خوشی نداره ، برو و به زندگی خودت برس و بدان که خداوند برای هر کسی جفتی خلق کرده و ترا به او خواهد رساند ، چرا می خواهی سرنوشتت جور دیگری رقم بخورد .

حدود دو سه ساعت پیرمرد با رضا صحبت کرد و او را نصیحت نمود اما او گوش شنوایی نداشت .

چند ماه می گذرد و یک روز صبح ایرج جلوی رضا را می گیرد و از او می خواهد تا با هم یک جای خلوت بروند و با هم حرف بزنند .

آنها سوار موتور می شوند و راه بیرون از شهر را در پیش می گیرند تا به مکانی خلوت می رسند و ایرج پایش را بر روی پدال ترمز می گذارد و می ایستد .....     ادامه دارد

تاریخ بروز رسانی ( 27 بهمن 1388 ساعت 09:01 )
 
< بعد   قبل >
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS

مدیریت هفته نامه

تبلیغات ویژه

مترجم سایت Translate

 
   
 
پورتال خبری هفته نامه آینه رفسنجان
 
دفتر هفته نامه : رفسنجان - خیابان امیر کبیر غربی - امیر کبیر 43 
 
تلفن :  3232314-0391     موبایل : 09131911774
 
  Copyright 2009 - 2010 Designed By TNT Group - All Right Reserved