نام کاربری رمز ورود ورود برای همیشه دریافت رمز عبور عضویت در سایت
 
 

مصاحبه و گزارش

پاسخ مسئولین

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 16 نفر مهمان

آمار

عضو: 12
مطلب: 205
سایت: 6
بازدیدکنندگان: 94292

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

لینک Rss مطالب

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 
داستانک : رویای نیمه کاره به‌قلم مژده سالارکیا نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
07 بهمن 1388 ساعت 12:38

در را که باز کرد ، با صدای بلند گفت : سلام .پیرزن تمام تلاشش را کرد تا جوابش را بدهد اما فقط ناله ی ضعیفی از گلویش خارج شد . بسته های خرید را در آشپزخانه گذاشت و به طرف تختخواب مادرش رفت . پیرزن لبخند بی رمقی زد. دختر گفت : مامان ، خوبی ؟پیرزن سرش را تکان داد . دختر گفت : می دونی امروز چه روزیه ؟ حالا می فهمی ولی نه اینطوری اول باید آماده بشی ! مانتویش را از تن درآورد و دوباره گفت : مامان خانوم ! لوس بازی هم ممنوع ! باید بریم حموم  پیرزن اخمهاش توی هم رفت . نه اینکه نمی خواست اما شرمش می شد . دختر توی این فکرها نبود . باید برنامه هایش درست انجام می شد . پیرزن را از جایش بلند کرد و آرام آرام به سمت حمام برد . شروع کرد و اتفاقات روز را برای مادرش تعریف کرد .از بهم خوردن عروسی دوستش ، بچه دار شدن یکی از همکارا ، عاشق شدن آبدارچی و هزار تا حرف بی اهمیت دیگر را هم گفت دختر به موهای مادر دست کشید و خواست که شامپویش کند . حس کرد هر روز حجم موهای مادرش کمتر می شود .پوست پیرزن هر روز چروکیده تر می شد . ترسی ناگهانی وجودش را فراگرفت اما چند دقیقه بعد از یادش رفت . مادر را که حمام کرد ، روی تخت نشاندش . لباس راحتی نویی را به تنش کرد . صورتش را کرم زد و بعد گردنبند طلایش را گردنش کرد ، گونه هایش را سرخ کرد و کمی هم عطر به او زد . بعد گفت : حالا خوب شد ! پیرزن فکر کرد که شاید پسرش می آید . مدتها بود ازش خبری نداشت . فکر کرد : اگر آمد گردنبندم رو می دم که بده به زنش ، اینطوری دیگه می ذاره بیاد به دیدنم  ناخودآگاه دستش به سمت گردنبندش رفت . تنها تکه طلایی بود که شوهرش  برایش خریده بود . دختر به سمت آشپزخانه رفت و شروع کرد غذای رژیمی مادرش را با کمی حوصله درست کند تا شاید خوشمزه تر شود . پیرزن به قاب عکس های کنار تختخوابش نگاه کرد . عکس عروسی پسرش بود ،عکس شوهرش و یک عکس دسته جمعی چهار نفره . اگر پسرش امشب می آمد ... دلش خواست دخترش را ببوسد که می خواهد خوشحالش کند . دستش را دراز کرد تا عکس عروسی پسرش را بردارد و ببوسدش . دستش نرسید . فکر کرد : تا چند ساعت دیگر خودش می آید ... خودش را می بوسم!از روزی که سر نوه اش داد کشیده بود ، دیگر ندیده بودش. فکر کرد که باید عکس نوه اش را هم کنار مابقی عکس ها بگذارد .دختر شمع ها را نگاه کرد . با نگاهش تعدادشان را شمرد .کمی ترسید . به طرف آینه رفت . چروک های کنار چشمش را نگاه کرد . نتوانست تعدادشان را بشمرد . شانه هایش را بالا انداخت . دوباره رفت سروقت غذا کمی آبلیمو به هویج پخته شده اضافه کرد. احساس خوشایندی داشت . می توانست خوشحال باشد . به کیک تولدش نگاه کرد . ساده ی ساده ... بدون خامه . با خودش گفت : بیچاره مامان ، حتماً این کیک ساده هم براش بده ! ... یه شب که هزار شب نمیشه ... اما نه ، شاید بهتر بود امسال هم هیچی نمی گفتم ! بعد یادش آمد که امسال هم کسی تولدش را تبریک نگفته است . به طرف تلفن رفت ... شاید کسی زنگ زده باشد ! اما کسی زنگ نزده بود . نگاهی به سرتاپایش انداخت . با این لباس ها که نمی شد جشن گرفت ! به طرف اتاق رفت و کمد لباس ها را باز کرد .گفت : مامان ، به نظرت من چی بپوشم ؟و تنها بلوز و دامنی که داشت را برداشت و ادامه داد :  این خوبه ؟پیرزن با مهربانی نگاه کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد . در نگاهش بیشتر از مهربانی ، تشکر موج می زد . دختر لباسش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت . غذای مادرش را کشید و آورد . پیرزن برخلاف همیشه با اشتیاق خورد . می خواست با تمام وجود تشکر کند . شادی عجیبی وجودش را گرفته بود : امشب پسرش می آمد ! دختر از اینکه مادرش غذا را کامل خورد ، احساس خوبی داشت ... فکر کرد : حتماً مامان خودش می داند ... حتماً یادش هست ...حتماً ... ظرف غذا را به آشپزخانه برد . شمع ها را شمرد . سی و یک دانه ! سی و یک دانه شمع صورتی کوچک ! یکی یکی روی کیک چیدشان و هر کدام را که می گذاشت دوباره زیر لب شماره اش را می گفت : یک... دو ... سه ...دلش می خواست از شدت خوشحالی جیغ بزند . هیچ کس حق نداشت شب زیبایش را خراب کند . می خواست بعد از مدتها شب تولدش را با مادرش جشن بگیرد . شمع ها را روشن کرد و به طرف اتاق رفت . پیرزن صورت دخترش را پشت نورهای شمع دید . زیر لب گفت : تولد منه ؟!پس پسرش نمی آمد . بغض گلویش را چنگ انداخت . دختر گفت :امشب تولد منه دیگه !بعد خندید . از همان خنده های همیشگی که می خواست مادرش راخوشحال کند . پیرزن به زور لبخند زد  اما شدت بغضش قوی تر بود . دختر گفت : مامان می دونی چند سالم میشه ؟ این شمع ها رو که فوت کنم می رم توی سی و دو سالگی لبهای پیرزن لرزید . به زحمت گفت : چقدر بزرگ شدی،بعد فکر کرد پسرش الان چهل ساله است !دختر به قاب های عکس نگاه کرد . مادرش حرفی نمی زد . از تعجب مادرش فهمیده بود که یادش نبوده ! به عکس ها نگاه کرد ... خیلی تنها بود و این تنهایی به قدری برایش سنگین بود که این بار نتوانست شانه بالا بیندازد . احساس کرد قلبش آنقدر آرام می زند که هر لحظه امکان دارد بایستد . به شمع ها نگاه کرد که همین طور آب می شدند و کوتاهتر . دلش می خواست با تمام شدن شمع ها دنیا هم برایش تمام شود . مادرش گفت :  چرا فوت نمی کنی ؟ نفس عمیقی کشید . مادرش لبخند می زد . باز هم امید در روحش دوید فوت محکمی کرد . شمع ها خاموش شد . پیرزن اشک هایش سرازیر شده بودند . دستش را به طرف گردنبند برد و به زحمت بازش کرد و به طرف دخترش گرفت :

                                          تولدت مبارک

تاریخ بروز رسانی ( 27 بهمن 1388 ساعت 09:01 )
 
< بعد   قبل >
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS

مدیریت هفته نامه

تبلیغات ویژه

مترجم سایت Translate

 
   
 
پورتال خبری هفته نامه آینه رفسنجان
 
دفتر هفته نامه : رفسنجان - خیابان امیر کبیر غربی - امیر کبیر 43 
 
تلفن :  3232314-0391     موبایل : 09131911774
 
  Copyright 2009 - 2010 Designed By TNT Group - All Right Reserved