در را که باز کرد ، با صدای بلند گفت : سلام .پیرزن تمام
تلاشش را کرد تا جوابش را بدهد اما فقط ناله ی ضعیفی از گلویش خارج شد . بسته های
خرید را در آشپزخانه گذاشت و به طرف تختخواب مادرش رفت . پیرزن لبخند بی رمقی زد.
دختر گفت : مامان ، خوبی ؟پیرزن سرش را تکان داد . دختر گفت :می
دونی امروز چه روزیه ؟ حالا می فهمی ولی نه اینطوری اول باید آماده بشی ! مانتویش
را از تن درآورد و دوباره گفت : مامان خانوم ! لوس بازی هم ممنوع ! باید بریم حموم
پیرزن
اخمهاش توی هم رفت . نه اینکه نمی خواست اما شرمش می شد . دختر توی این فکرها نبود
. باید برنامه هایش درست انجام می شد . پیرزن را از جایش بلند کرد و آرام آرام به
سمت حمام برد . شروع کرد و اتفاقات روز را برای مادرش تعریف کرد .از بهم خوردن
عروسی دوستش ، بچه دار شدن یکی از همکارا ، عاشق شدن آبدارچی و هزار تا حرف بی
اهمیت دیگر را هم گفت دختر به موهای مادر دست کشید و خواست که شامپویش کند . حس
کرد هر روز حجم موهای مادرش کمتر می شود .پوست پیرزن هر روز چروکیده تر می شد .
ترسی ناگهانی وجودش را فراگرفت اما چند دقیقه بعد از یادش رفت . مادر را که حمام
کرد ، روی تخت نشاندش . لباس راحتی نویی را به تنش کرد . صورتش را کرم زد و بعد
گردنبند طلایش را گردنش کرد ، گونه هایش را سرخ کرد و کمی هم عطر به او زد . بعد
گفت : حالا خوب شد ! پیرزن فکر کرد که شاید پسرش می آید . مدتها بود ازش خبری
نداشت . فکر کرد : اگر آمد گردنبندم رو می دم که بده به زنش ، اینطوری دیگه می
ذاره بیاد به دیدنم ناخودآگاه
دستش به سمت گردنبندش رفت . تنها تکه طلایی بود که شوهرشبرایش خریده بود . دختربه سمت آشپزخانه رفت و شروع کرد غذای
رژیمی مادرش را با کمی حوصله درست کند تا شاید خوشمزه تر شود . پیرزن به قاب عکس
های کنار تختخوابش نگاه کرد . عکس عروسی پسرش بود ،عکس شوهرش و یک عکس دسته جمعی
چهار نفره . اگر پسرش امشب می آمد ... دلش خواست دخترش را ببوسد که می خواهد
خوشحالش کند . دستش را دراز کرد تا عکس عروسی پسرش را بردارد و ببوسدش . دستش
نرسید . فکر کرد : تا چند ساعت دیگر خودش می آید ... خودش را می بوسم!از روزی که
سر نوه اش داد کشیده بود ، دیگر ندیده بودش. فکر کرد که باید عکس نوه اش را هم
کنار مابقی عکس ها بگذارد .دختر شمع ها را نگاه کرد . با نگاهش تعدادشان را شمرد
.کمی ترسید . به طرف آینه رفت . چروک های کنار چشمش را نگاه کرد . نتوانست
تعدادشان را بشمرد . شانه هایش را بالا انداخت . دوباره رفت سروقت غذا کمی آبلیمو
به هویج پخته شده اضافه کرد. احساس خوشایندی داشت . می توانست خوشحال باشد . به
کیک تولدش نگاه کرد . ساده ی ساده ... بدون خامه . با خودش گفت : بیچاره مامان ،
حتماً این کیک ساده هم براش بده ! ... یه شب که هزار شب نمیشه ... اما نه ، شاید
بهتر بود امسال هم هیچی نمی گفتم ! بعد یادش آمد که امسال هم کسی تولدش را تبریک نگفته است .
به طرف تلفن رفت ... شاید کسی زنگ زده باشد ! اما کسی زنگ نزده بود . نگاهی به
سرتاپایش انداخت . با این لباس ها که نمی شد جشن گرفت ! به طرف اتاق رفت و کمد
لباس ها را باز کرد .گفت : مامان ، به نظرت من چی بپوشم ؟و تنها بلوز و دامنی که
داشت را برداشت و ادامه داد : این
خوبه ؟پیرزن با مهربانی نگاه کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد . در نگاهش
بیشتر از مهربانی ، تشکر موج می زد . دختر لباسش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت .
غذای مادرش را کشید و آورد . پیرزن برخلاف همیشه با اشتیاق خورد . می خواست با تمام
وجود تشکر کند . شادی عجیبی وجودش را گرفته بود : امشب پسرش می آمد ! دختر از
اینکه مادرش غذا را کامل خورد ، احساس خوبی داشت ... فکر کرد : حتماً
مامان خودش می داند ... حتماً یادش هست ...حتماً ...ظرف غذا را به آشپزخانه برد . شمع ها را
شمرد . سی و یک دانه ! سی و یک دانه شمع صورتی کوچک ! یکی یکی روی کیک چیدشان و هر
کدام را که می گذاشت دوباره زیر لب شماره اش را می گفت : یک... دو ... سه ...دلش
می خواست از شدت خوشحالی جیغ بزند . هیچ کس حق نداشت شب زیبایش را خراب کند . می
خواست بعد از مدتها شب تولدش را با مادرش جشن بگیرد . شمع ها را روشن کرد و به طرف
اتاق رفت . پیرزن صورت دخترش را پشت نورهای شمع دید . زیر لب گفت : تولد منه ؟!پس
پسرش نمی آمد . بغض گلویش را چنگ انداخت . دختر گفت :امشب تولد منه دیگه !بعد خندید . از همان خنده های همیشگی که می خواست مادرش
راخوشحال کند . پیرزن به زور لبخند زداما
شدت بغضش قوی تر بود . دختر گفت :مامان می دونی چند سالم میشه ؟ این شمع ها رو که فوت کنم می
رم توی سی و دو سالگی لبهای پیرزن لرزید . به زحمت گفت : چقدر بزرگ شدی،بعد فکر کرد پسرش الان چهل
ساله است !دختر به قاب های عکس نگاه کرد . مادرش حرفی نمی زد . از تعجب مادرش
فهمیده بود که یادش نبوده ! به عکس ها نگاه کرد ... خیلی تنها بود و این تنهایی به
قدری برایش سنگین بود که این بار نتوانست شانه بالا بیندازد . احساس کرد قلبش
آنقدر آرام می زند که هر لحظه امکان دارد بایستد . به شمع ها نگاه کرد که همین طور
آب می شدند و کوتاهتر . دلش می خواست با تمام شدن شمع ها دنیا هم برایش تمام شود .
مادرش گفت : چرا فوت نمی کنی ؟نفس عمیقی کشید .
مادرش لبخند می زد . باز هم امید در روحش دوید فوت محکمی کرد . شمع ها خاموش شد .
پیرزن اشک هایش سرازیر شده بودند . دستش را به طرف گردنبند برد و به زحمت بازش کرد
و به طرف دخترش گرفت :