| بازخوانی پرونده ( خیانت ) قسمت اول |
| 29 دی 1388 ساعت 05:01 | |
|
((
خیانت ))
قسمت اول
به قلم : ستوانیکم رضا خلیلی نژاد
و ستوانسوم عباس اسلامی
اسامی انتخابی بوده و هرگونه تشابه
اسمی کاملا اتفاقی میباشد
سلام صمیمانه و قلبی
ما را پذیرا باشید . پرونده حکیمه بسته شد و به بایگانی راکد رفت . شاید روزی رسد
و کس دیگری با همین هدف این پرونده را برای دیگران باز نماید و شاید هم هرگز این
اتفاق نیافتد اما آرزوی ما این است که خوانندگان فهیم و آگاه اطلاعاتی را که از
این پرونده به دست آورده اند همچون الفبای فارسی آنها را در حافظه خدا دادی ذخیره
نمایند و برای رسیدن به قله های موفقیت ، خوشبختی و سعادتمندی آنها را بکار نبندند
.
از این هفته پرونده (
خیانت ) را با هم مرور می کنیم و بدون اینکه شما را از این شاخه به آن شاخه بکشانيم
، بنام آنکه فکرت را آموخت .
شب از نیمه گذشته و
ایرج کلافه است . فرزند خردسالش و غزل همسرش به خواب رفته اند . تصور خیانت غزل او
را تا حد جنون ناراحت و عصبانی کرده است ! توی دلش می گوید (( از همان اول می
دانستم که ظاهر این زن با من است و باطنش با رضا است ! آ...ه خدای من ، من چه چیزی
کمتر از او دارم ؟! از من که زیباتر نیست و خلق و خویش هم که بهتر از من نیست ؟!
اگر معتاد و ولگرد بودم ، اگر نامهربان بودم و کم محبتی می کردم ناراحت نمی شدم !
چرا غزل ؟ من که روز و شب ، پروانه وار دور شمع وجودت میگردم ! من که حاضر هستم
بمیرم اما تب کردن ترا نبینم ، برای چی روحت با مرد دیگری است ؟! چرا می خواهی کاشانه
ام را ویران کنی ؟ چرا می خواهی امیدم را ازم بگیری ؟! نه غزل ! تا جان در بدن
دارم اجازه نمی دهم دیگر مردی پا به حریم محرمم بگذارد .
در این هنگام درب روی
پاشنه چرخید و غزل آرام و آهسته به داخل آشپزخانه رفت تا شیر کودکش را آماده سازد و
طولی نمی کشد که برمی گردد و می گوید ، ایرج چرا نمی خوابی ، اتفاقی افتاده ؟
* نه چیزی نیست ، می
خوابم .
ایرج پس از یکی دو
ساعت به خواب رفت تا اینکه شب به صبح رسید و آفتاب دمید و خورشید در آسمان آبی رنگ
بالا و بالاتر آمد و خود را در پشت کوه مخفی نمود و شب چادر سیاهش را روی زمین
کشید و نیمه شب آمد و باز شب رفت و صبح گشت . غزل راه خانه بابای ایرج را در پیش
گرفت و پس از در زدن به پدر شوهرش می گوید ، ایرج از دیروز صبح که از خانه بیرون
رفته هنوز برنگشته است .
* دخترم تلفنی ، پیامی
یا نامه ای برات نگذاشته که کجا می رود ؟
نه هیچ خبری ازش ندارم
.
* نه این امکان ندارد !
او زمانی که زن و بچه نداشت این کار را نمی کرد و اصلا او اهل دوست و رفیق نیست .
مادر شوهر حرف همسرش
را قطع می کند و می گوید ، وای خدا مرگم بده نکنه برای پسرم اتفاقی افتاده و دست
پشت دستش میزند و غزل هم با او هم ناله می شود .
پیرمرد وقتی که زن و
عروسش را پژمرده و پریشان دید بلافاصله تعییر روحیه و قیافه داد و لبخندی زد و
خندید و گفت :
(( خوشا به حال بعضی
آدم ها که بی عاطفه و بی وفا هستند ولی طرفهایشان با عاطفه و باوفا هستند ))
و بعد نگاهی به سر تا
پای زن و عروسش انداخت و گفت :
حالا چرا داری می
لرزید ؟ نیامده که نیامده است ! حتما جایی کار داشته و رفته .
بلی این اولین بار بود
که ایرج شب به خانه نمی آمد نه تنها حالا بلکه زمان مجردیش هم سابقه نداشت و پدر
این را خوب می دانست و برای اینکه زن و عروسش ناآرامی و ناراحتی نکنند ظاهرش را
حفظ می کند اما درونش غوغاست و دلش شور می زند .
او لباسش را می پوشد و
راهی محل کار پسرش می شود و به هر کس که می رسد سراغ پسرش را می گیرد ولی هیچکس
خبری از او ندارد و در آخر پیش رئیس می رود و او هم اطلاعی ندارد .
پدر به خانه برمی گردد
. زن و عروسش به سوی او می شتابند .
حاجی چی شد ؟ تونستی
خبر از او بگیری ؟
باباجون ترا خدا اگر
خبری داری به من بگو ؟
زن آروم باش جیغ و داد
نزن . چرا این قدر نفوس بد می زنی ؟ اتفاقی نیافتاده ، خیر است انشاا...
* آلان باید چه خاکی
بر سرم بریزم ، میگی کجا برم دنبال بچه ام بگردم ؟
زن حوصله داشته باش تا
شب صبر می کنیم انشاا... میاد . اگه نیومد آنوقت یه فکری می کنیم .
چند روز می گذرد اما
از ایرج هیچ خبری نیست و پدر مفقود شدن پسرش را به کلانتری اطلاع می دهند و افسر
نگهبان از او سئوال کرد :
آیا در مورد مفقود شدن
پسرت به کسی مظنون هستی ؟
خیر جناب سروان ، پسر
من با کسی دشمنی نداشت و هیچ حساب و کتابی هم با احدی ندارد .
راستی فراموش کردم این
خانواده را به شما معرفی کنم ، ایرج در خانواده ای به همراه یک برادر کوچکتر از
خود و یک خواهر بزرگتر از خود در یکی از شهرهای استان زندگی می کنند و بطور کلی
اهل همان شهر و از خانواده ای پاک و سالم هستند و پدر ایرج با کارگری توانسته از
پس مخارج و هزینه های زندگی بر آید و همیشه قانع بوده اند و به دور از تجملات
زندگی ساده و معمولی اما بسیار گرم و صمیمانه ای دارند .
حالا به این سوی شهر
می رویم یعنی خانه پدری رضا که جمعی 5 نفری دارند یعنی دو خواهر بزرگتر از رضا به
همراه پدر و مادر و پدرش کشاورز است و زندگی نسبتا مرفه ای دارند .
رضا 25 بهار از زندگی
اش را پشت سر گذاشته و دیپلم است و چون سربازی نرفته نتوانسته به تحصیلش ادامه دهد
و هیچ شغلی هم ندارد و در کارهای کشاورزی نیز به پدرش کمک نمی کند . ادامه دارد
|
|
| تاریخ بروز رسانی ( 27 بهمن 1388 ساعت 09:01 ) |